شمارۀ۱۲۷نشریۀ وقایع اتفاقیه
|آوازهای خاموش |دربارهی سکوت
داستان مسیر است! جستاری برآمده از تجربۀ زیسته یک ماهۀ سردبیر در قبال سوژۀ محوری و آنچه در هر شماره به وقوع پیوسته یا به هر دلیلی به سرانجام نرسیده است.
آنهایی که پا به زندگی من میگذارند خیلی زود متوجه جریان بیپایان آواهای بیمعنایی که زیر لب زمزمه میکنم، میشوند. ترانهها و شعرهایی که هیچکدام را کامل به خاطر ندارم و دستوپایشان را از آهنگهای دیگر قرض میگیرم و جاهای خالیشان را با اسم چیزها و آدمهایی...
آنهایی که پا به زندگی من میگذارند خیلی زود متوجه جریان بیپایان آواهای بیمعنایی که زیر لب زمزمه میکنم، میشوند. ترانهها و شعرهایی که هیچکدام را کامل به خاطر ندارم و دستوپایشان را از آهنگهای دیگر قرض میگیرم و جاهای خالیشان را با اسم چیزها و آدمهایی که در لحظه جلوی چشمم میآیند پر میکنم. بارها نگاه متعجب غریبهها را زمانی که ناخودآگاه شروع به بازی با اسمشان...
آیا دنیا برای نقابهایی که به زبان سکوت با یکدیگر حرف میزنند، جهان گیرا و پرمعناتری است در مقابل دنیای پر از کلمات تهی از احساس انسانها؟ در دنیای نقابها هم میگویند، «گاهی سکوت، گویاترین حرفهاست؟» سکوت گاهی معنایی ورای تمام گفتههاست. کلمات جایی...
آیا دنیا برای نقابهایی که به زبان سکوت با یکدیگر حرف میزنند، جهان گیرا و پرمعناتری است در مقابل دنیای پر از کلمات تهی از احساس انسانها؟ در دنیای نقابها هم میگویند، «گاهی سکوت، گویاترین حرفهاست؟» سکوت گاهی معنایی ورای تمام گفتههاست. کلمات جایی درست در وسط بحرانیترین احساسات بینهایت دنیای ما، جایی که نیاز داریم واژهای برای بیان داشته باشیم، به انتها...
مفاهیم یا آنچناناند که هستند یا آنچناناند که ما میفهمیم و معنایشان میکنیم. زیستنگاری روایت تجربۀ زیستۀ هر نویسنده است در پیوستگی با مفاهیم محوری هر شماره و چرخیدن در ابعاد مختلف آن مفهوم و توصیف بههمپیوسته و هدفمندکردهها، دیدهها، شنیدهها و چشیدههایش.
بابا ولومِ تلویزیون را زیاد کرد تا صدای من را کمتر بشنود؛ اما من تا جان در بدن داشتم از خودم و کاری که کرده بودم یا قرار بود بکنم، دفاع میکردم. تندتند اشکهایم را پاک میکردم و میترسیدم از اینکه دعوایم کنند، اما هرطور شده حرفم را میزدم. با بغضی که تلاش...
بابا ولومِ تلویزیون را زیاد کرد تا صدای من را کمتر بشنود؛ اما من تا جان در بدن داشتم از خودم و کاری که کرده بودم یا قرار بود بکنم، دفاع میکردم. تندتند اشکهایم را پاک میکردم و میترسیدم از اینکه دعوایم کنند، اما هرطور شده حرفم را میزدم. با بغضی که تلاش میکردم پنهانش کنم. صورتی قرمز از عصبانیت و دستهایم که یخکرده بودند. در حال بحث با مامان و بابا بودم. بابا فقط...
بیدلیل نیست که برای مخدوشکردن سکوت، از فعل «شکستن» استفاده میشود. انگار باید بدانی از کجا و چطور آن را بشکنی. میتوانی مشت بکوبی، حتی رویش بپری، اما باز هم نشکند. همیشه از نوع ویژهی رابطهی بین پدر و پسر شنیده بودم؛ از سکوت، از احترامی که میان آنها...
بیدلیل نیست که برای مخدوشکردن سکوت، از فعل «شکستن» استفاده میشود. انگار باید بدانی از کجا و چطور آن را بشکنی. میتوانی مشت بکوبی، حتی رویش بپری، اما باز هم نشکند. همیشه از نوع ویژهی رابطهی بین پدر و پسر شنیده بودم؛ از سکوت، از احترامی که میان آنها جریان دارد، از عشقی که در لایههایی عمیق پنهان است و ابراز نمیشود. در مقابل، همیشه از رابطهی نرم و راحت بین...
به یاد ندارم آخرین بار خانهمان چه زمانی طعم حقیقی سکوت را چشید! این روزها، فضای خانه از حضور مهمانان لبریز است، و از فراز سرمان، نغمهی بیامان موشکها و جنگندهها همچون ضرباهنگی دهشتناک بر جان مینشیند. شیشهها هر دم به لرزه درمیآیند؛ باران میبارد و دیگر...
به یاد ندارم آخرین بار خانهمان چه زمانی طعم حقیقی سکوت را چشید! این روزها، فضای خانه از حضور مهمانان لبریز است، و از فراز سرمان، نغمهی بیامان موشکها و جنگندهها همچون ضرباهنگی دهشتناک بر جان مینشیند. شیشهها هر دم به لرزه درمیآیند؛ باران میبارد و دیگر تمیزی نمیماند میان خروش طوفان و غریو انفجار. روزها، صدای استادان از بلندگویهای سیستم به بیرون پرتاب...
من معمولاً آن چیزی نیستم که دیده میشود. این را از روی شکایت و ژست و پٌز نمیگویم؛ فقط واقعیتی است که سالهاست با آن راه آمدهام و همراه من است. آدم آرامی به نظر میآیم، محافظهکار و معمولا کمحرف، قابل پیشبینی، از آنهایی که اگر در...
من معمولاً آن چیزی نیستم که دیده میشود. این را از روی شکایت و ژست و پٌز نمیگویم؛ فقط واقعیتی است که سالهاست با آن راه آمدهام و همراه من است. آدم آرامی به نظر میآیم، محافظهکار و معمولا کمحرف، قابل پیشبینی، از آنهایی که اگر در جمع ساکت بمانند کسی نگرانشان نمیشود، چون سکوتشان طبیعی به نظر میرسد، انگار از اول همینطور ساخته...
محلهی محل زندگیام در عین حال که در یکی از شلوغترین نقاط شهر است اما سکوت عجیبی دارد. یک کوچه پایینتر محل رفتوآمد شدید اما این کوچه خلوتی و سکوتی دارد که از روز اول عاشقش شدم. آخرشبها که روی تخت دراز میکشم به راحتی میتوانم از آلودهنشدن موسیقی مورد...
محلهی محل زندگیام در عین حال که در یکی از شلوغترین نقاط شهر است اما سکوت عجیبی دارد. یک کوچه پایینتر محل رفتوآمد شدید اما این کوچه خلوتی و سکوتی دارد که از روز اول عاشقش شدم. آخرشبها که روی تخت دراز میکشم به راحتی میتوانم از آلودهنشدن موسیقی مورد علاقهام به انواع صداهای ناهنجار بوق و آژیر و ترمز لذت ببرم. اما این سکوت همیشه هم رفیقم نبوده است. گاهی مانند یک...
یک روز مثل همیشه نشستم پشت میزم و هرچقدر کلاویههای کیبورد را فشار دادم، کار نکرد. خراب شدن یک وسیلهی الکترونیکی اتفاق سادهای است. اما خراب شدن کیبورد در آن برههی حساس برای من، قطعا ساده نبود. چند هفتهای بود نمیتوانستم زیاد بنویسم اما طبق عادت...
یک روز مثل همیشه نشستم پشت میزم و هرچقدر کلاویههای کیبورد را فشار دادم، کار نکرد. خراب شدن یک وسیلهی الکترونیکی اتفاق سادهای است. اما خراب شدن کیبورد در آن برههی حساس برای من، قطعا ساده نبود. چند هفتهای بود نمیتوانستم زیاد بنویسم اما طبق عادت اتفاقات روزمره را مینوشتم. از همان لحظهای که کیبورد قدیمیام دیگر کار نکرد، احساس آوارگی و بیپناهیام بیشتر شد....
گوشهایم را تیز میکنم. صدای زوزه باد تمام قبرستان را برداشته است. سوز سرمای پاییز به جانم افتاده اما یکی از قرارهای همیشگیام همین موقع است؛ «درست ساعت 6». وقتی هوا هنوز گرگومیش است و نگهبان آرامستان هنوز از آرامش خواب شبانه، چشم باز نکرده است. با خودم...
گوشهایم را تیز میکنم. صدای زوزه باد تمام قبرستان را برداشته است. سوز سرمای پاییز به جانم افتاده اما یکی از قرارهای همیشگیام همین موقع است؛ «درست ساعت 6». وقتی هوا هنوز گرگومیش است و نگهبان آرامستان هنوز از آرامش خواب شبانه، چشم باز نکرده است. با خودم میگویم: «طفلی هنوز دستورو نشسته که جمالش به هیبت جوانک سر به هوایی روشن میشود که سر صبح سرد پاییزی، شال و کلاه...
سکوت، همیشه پیش از آنکه در جهان بیرون اتفاق بیفتد، در درون آدم آغاز میشود. مثل غباری که آرامآرام روی اشیا مینشیند؛ بیآنکه کسی لحظهی نشستن آن را ببیند. من نخستینبار سکوت را نه در اتاقی خالی، که در حیاط خانهی پدری فهمیدم؛ عصرهای تابستان که گرما روی...
سکوت، همیشه پیش از آنکه در جهان بیرون اتفاق بیفتد، در درون آدم آغاز میشود. مثل غباری که آرامآرام روی اشیا مینشیند؛ بیآنکه کسی لحظهی نشستن آن را ببیند. من نخستینبار سکوت را نه در اتاقی خالی، که در حیاط خانهی پدری فهمیدم؛ عصرهای تابستان که گرما روی دیوارهای کاهگلی میخوابید و درخت توت سایهای کوتاه و خسته روی زمین میانداخت. در آن ساعتها صدا کم نبود؛...
بازهم گم شدم، قطب نمای قلبم از کار افتاده بود و واقعیت مه گرفته همچون ویروسی در همه جا شیوع پیدا کرده بود.به دنبال گل شادی در افکار نمگرفته خود از باران خانه ویرانگرِ دیشب بودم، که ابرهای سیاه خفگی به سوی ذهنم روانه شدند و آسمان ذهنم را در میانه روز به شبی...
بازهم گم شدم، قطب نمای قلبم از کار افتاده بود و واقعیت مه گرفته همچون ویروسی در همه جا شیوع پیدا کرده بود.به دنبال گل شادی در افکار نمگرفته خود از باران خانه ویرانگرِ دیشب بودم، که ابرهای سیاه خفگی به سوی ذهنم روانه شدند و آسمان ذهنم را در میانه روز به شبی بیستاره بدل کردند، سایهی مطلق وحشت در حال آمادهسازی ورود شاهزاده ناامیدی بود. در همین حین پسلرزههای...
همۀ آدمها قصههای خودشان را دارند. قصهها و تجربیاتی برآمده از آنچه که دیدهاند و آنگونه که درک کردهاند. حرفنگاری شراکت است در تصاویر و ادراکات آدمهایی که در جایی خاص از زندگی ایستادهاند که ارتباط روشنی با موضوع اصلی دارد.
ما به هم فکر میکنیم؛ وقتی درها بسته میشوند و صداها نمیرسند، به هم فکر میکنیم. وقتی پشت در مترویی که فقط چند ثانیهی لعنتی به آن دیر رسیدهایم گیر میکنیم، چهرهی آدم آن طرف در که صدایش را نمیشنویم با ما همدرد است؛ چرا که ما همیشه به هم فکر میکنیم و...
ما به هم فکر میکنیم؛ وقتی درها بسته میشوند و صداها نمیرسند، به هم فکر میکنیم. وقتی پشت در مترویی که فقط چند ثانیهی لعنتی به آن دیر رسیدهایم گیر میکنیم، چهرهی آدم آن طرف در که صدایش را نمیشنویم با ما همدرد است؛ چرا که ما همیشه به هم فکر میکنیم و همیشه به هم متصلایم. نه مثل مهرههای تسبیح که یکشکلاند، نه مثل هواداران تیمهای ورزشی که شعارهای یکسان و...
تجربیات دیگران، بهخصوص که در فضا و زمان دیگری روزگار بگذرانند؛ همواره بسیار متفاوت و شایان است. دیگرنگاری، برگردان فارسی تجربیاتیست که در موضوع اصلی بیان شده اما به زبانی دیگر و قابل لمس کردن زاویهای دیریاب از موضوع اصلی برای مخاطب.
بیستوسه سالم بود که سکوتم را از دست دادم. ازدستدادن چیزی که در اصل وجود نداشت از چیزی که فکر میکنید سختتر بود. جای بیوزنی سکوت را صدای سکه و برخورد فلز گرفت. خلاء پیشین را انعکاس بیپایان صدایی پر کرد که هیچ خاستگاهی نداشت. پیش از آن روز، سکوت آن...
بیستوسه سالم بود که سکوتم را از دست دادم. ازدستدادن چیزی که در اصل وجود نداشت از چیزی که فکر میکنید سختتر بود. جای بیوزنی سکوت را صدای سکه و برخورد فلز گرفت. خلاء پیشین را انعکاس بیپایان صدایی پر کرد که هیچ خاستگاهی نداشت. پیش از آن روز، سکوت آن مهمان همیشگی بود که بیدرنگ جایش را به صداهای اطراف میداد و در پایان همیشه برمیگشت و فضای ذهنم را مملو از...
تاریکی فقدان نور است!. نور معنا میدهد به اشکال بیمنظور و بیمعنی گمشده در ازدحامها تصاویر و اشکال پیرامونی ما. نورنگاری، روایتیست از تاباندن نور و منظور به قابهایی برگزیده از سوژه هر شماره و گزارشی مبتنیبر تصویر از تجربه یا فقدانی مرتبط با موضوع محوری.
در این اتاق کوچک، سرتاسر پوشیده از مخروطهایی کشیده و رعبانگیز، صدایی وجود ندارد. دنیای بیرون، خیابانها، آدمها، هیچکدام را نخواهید یافت، تنها سکوت. اتاق بیپژواک جعبهای با دیوارهای فولادیست، معلق شده با فنر در اتاق فولادی بزرگتری با دیوارهایی با...
در این اتاق کوچک، سرتاسر پوشیده از مخروطهایی کشیده و رعبانگیز، صدایی وجود ندارد. دنیای بیرون، خیابانها، آدمها، هیچکدام را نخواهید یافت، تنها سکوت. اتاق بیپژواک جعبهای با دیوارهای فولادیست، معلق شده با فنر در اتاق فولادی بزرگتری با دیوارهایی با ضخامت سی سانتیمتر. داخل اتاق کاملا پوشیده از قطعات مخروطیشکل از جنس فایبرگلاس است تا صدا را از همهسو جذب...
گشتن در بین روزآمدهای مربوط و نامربوط به محور موضوعیست؛ برگزیدن نکتهای دارای محل تأمل و تشریح تأثیرات آن بر مسیر زندگی و جهانبینی ما. روزنگاری، حیات خلوت موضوعاتیست که نه میتوان نادیده گرفت؛ نه در قالب موضوع اصلی میگنجد.
سکوت همیشه نبودِ صدا نیست. گاهی پر است از چیزهایی که گفته نشدند، از جملههایی که در دل ماندند، از نگاههایی که جای حرف را گرفتند. سکوت گاهی انتخاب است و گاهی اجبار و گاهی خستگی از بیان کلمات. و عجیب اینکه بیشتر ارتباطات ما، نه با دعوا، بلکه با سکوت تغییر شکل...
سکوت همیشه نبودِ صدا نیست. گاهی پر است از چیزهایی که گفته نشدند، از جملههایی که در دل ماندند، از نگاههایی که جای حرف را گرفتند. سکوت گاهی انتخاب است و گاهی اجبار و گاهی خستگی از بیان کلمات. و عجیب اینکه بیشتر ارتباطات ما، نه با دعوا، بلکه با سکوت تغییر شکل میدهند. بیشتر ما از سکوت میترسیم. از لحظهای که حرفها تمام میشوند و چیزی جایشان را نمیگیرد. انگار...



































