
مفاهیم یا آنچناناند که هستند یا آنچناناند که ما میفهمیم و معنایشان میکنیم. زیستنگاری روایت تجربۀ زیستۀ هر نویسنده است در پیوستگی با مفاهیم محوری هر شماره و چرخیدن در ابعاد مختلف آن مفهوم و توصیف بههمپیوسته و هدفمندکردهها، دیدهها، شنیدهها و چشیدههایش.
در یکی از ترمهای پیش، واحد «اسطورهشناسی و فرهنگ اساطیری یونان» را گذراندم. داستانهایی که استاد از هر اسطوره بازگو میکرد، برایم همیشه شیرین و جذاب بود. اما آنچه تقریباً هر روز در ذهنم مرور میشود، داستان رود لهته است؛ رودی که بنا بر اسطورهها، روحها پیش...
در یکی از ترمهای پیش، واحد «اسطورهشناسی و فرهنگ اساطیری یونان» را گذراندم. داستانهایی که استاد از هر اسطوره بازگو میکرد، برایم همیشه شیرین و جذاب بود. اما آنچه تقریباً هر روز در ذهنم مرور میشود، داستان رود لهته است؛ رودی که بنا بر اسطورهها، روحها پیش از ورود به جهان دیگر از آن مینوشند تا خاطرات زندگی پیشین را فراموش کنند. پیش از آنکه این را بدانم، در...
مادربزرگ فراموشی گرفته بود؛ از آن دسته فراموشیهایی که نیاز به مراقبت ۲۴ ساعته داشت و دیگر اسمها بهسختی یادش میآمد، حتی اسم من. دیگر بهخاطر نمیآورد غذای موردعلاقهام، قرمهسبزی جاافتادهاش با سالاد شیرازی است. یادش رفته بود کلید را زیر گلدان بگذارد که...
مادربزرگ فراموشی گرفته بود؛ از آن دسته فراموشیهایی که نیاز به مراقبت ۲۴ ساعته داشت و دیگر اسمها بهسختی یادش میآمد، حتی اسم من. دیگر بهخاطر نمیآورد غذای موردعلاقهام، قرمهسبزی جاافتادهاش با سالاد شیرازی است. یادش رفته بود کلید را زیر گلدان بگذارد که پشت در گیر نکنم؛ یادش رفته بود چقدر یادم میرود دستهکلید بردارم. از پارک رفتنهای کودکیام ذرهای خاطره...
این، نخستین متن من است که در روشنایی مینویسم و این، به لطفِ نعمتِ فراموشیست؛[1] یا حداقل چیزی که ما آن را فراموشی میدانیم؛ چراکه فراموشیِ مطلق ناممکن است و هر چیزی در ذهنمان نهایتاً زیرِ گردوغبار یا حتی تپهای از خاک دفن میشود که شاید روزی با شنیدن صدایی،...
این، نخستین متن من است که در روشنایی مینویسم و این، به لطفِ نعمتِ فراموشیست؛[1] یا حداقل چیزی که ما آن را فراموشی میدانیم؛ چراکه فراموشیِ مطلق ناممکن است و هر چیزی در ذهنمان نهایتاً زیرِ گردوغبار یا حتی تپهای از خاک دفن میشود که شاید روزی با شنیدن صدایی، دیدن مکانی و یا حتی بوییدن رایحهای، دوباره از زیر خروارها غبار به پا خیزد، زنگ بزند و مهمان ناخواندهی ذهن...
روی میزم همیشه گل بود. کسی نگفته بود میز کار جای گل است. خودم هر چند روز یکبار میخریدم، ساقهها را کوتاه میکردم، آب گلدان را عوض میکردم و میگذاشتم میان کاغذها و خبرها چیزی زنده بماند. آن وقتها فکر نمیکردم این کار معنای خاصی داشته باشد. بعضی عادتها...
روی میزم همیشه گل بود. کسی نگفته بود میز کار جای گل است. خودم هر چند روز یکبار میخریدم، ساقهها را کوتاه میکردم، آب گلدان را عوض میکردم و میگذاشتم میان کاغذها و خبرها چیزی زنده بماند. آن وقتها فکر نمیکردم این کار معنای خاصی داشته باشد. بعضی عادتها معنایشان را بعد از فقدان نشان میدهند. بعد از آن روز، ذهنم بیشتر از هر چیز پیش همان گل ماند. فکر میکردم کسی آبش...
«خودکارم نیست... تو برداشتی!» هنوز هم یادم هست که دوستم، همان همکلاسی دوران دبستان، این جمله را گفت و بعد در جمع فریاد زد: «تو دزدی!» شاید خودکارش چند دقیقه بعد پیدا شد، اما آن یک کلمه هیچوقت در من گم نشد. بزرگتر شدم. دوستانم بیشتر شدند، روابط اجتماعیام...
«خودکارم نیست... تو برداشتی!» هنوز هم یادم هست که دوستم، همان همکلاسی دوران دبستان، این جمله را گفت و بعد در جمع فریاد زد: «تو دزدی!» شاید خودکارش چند دقیقه بعد پیدا شد، اما آن یک کلمه هیچوقت در من گم نشد. بزرگتر شدم. دوستانم بیشتر شدند، روابط اجتماعیام گستردهتر شد، سرکار رفتم و آدمهای تازهای وارد زندگیام شدند، اما کمکم فهمیدم قرار نیست خاطرههای قدیمی...
«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم...» هرچه فکر میکنم، مصرعِ بعد یادم نمیآید. صدایِ جیغ و هورا بلند میشود. مسابقهی مشاعره را به دخترانم میبازم، آنهم با حرف «میم». دهها بیتِ شعر که با «میم» شروع میشوند بلد بودم و اینک فراموش کردهام. هم غمگین...
«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم...» هرچه فکر میکنم، مصرعِ بعد یادم نمیآید. صدایِ جیغ و هورا بلند میشود. مسابقهی مشاعره را به دخترانم میبازم، آنهم با حرف «میم». دهها بیتِ شعر که با «میم» شروع میشوند بلد بودم و اینک فراموش کردهام. هم غمگین و هم خوشحال میشوم؛ خوشحال به خاطر اینکه دخترانم در ادبیات از من جلوتر زدهاند و غمگین از اینکه نکند سرگذشتِ...
سال آخر دبیرستان، هر روز صبح تلفن همراهم را توی جیبم قایم میکردم. منی که همیشه از پذیرا شدن ترسهایی، همچون حضور ناگهانی معاون مدرسه در کلاس زمانی که تلفن همراه در دست دارم، دوری میکردم، هر روزِ سالِ تحصیلی را با حضور این ترس در نیمکتمان زیستم. این بار ترس...
سال آخر دبیرستان، هر روز صبح تلفن همراهم را توی جیبم قایم میکردم. منی که همیشه از پذیرا شدن ترسهایی، همچون حضور ناگهانی معاون مدرسه در کلاس زمانی که تلفن همراه در دست دارم، دوری میکردم، هر روزِ سالِ تحصیلی را با حضور این ترس در نیمکتمان زیستم. این بار ترس از گمشدن لحظهها، بزرگتر از ترس از معاون مدرسه بود. از تکتک جزئیات عکس میگرفتم. کتابهایم پر شده بود از...
ما بیشتر از آنکه زندگی کنیم، زندگی نکردهایم و نمیکنیم. همیشه نداشتههایمان چند برابر داشتههایمان بودهاند و این تقریباً شامل همهٔ چیزها و احساسات میشود. نیستنگاری، نگارشِ نزیستهها، حسرتها و ناخاطرههاست؛ از هرآنچه که در موضوع محوری باید باشد و نیست؛ یا زمانی بوده و اکنون دیگر نیست.
روی تخت بیمارستان روانی دراز کشیدهام. دوباره صفحات زندگیام را مرور میکنم تا بلکه ریشهی این بلاها را بیابم. خط به خط را میخوانم تا بفهمم چرا بارِ درد بر گلویم نشسته است. روی تخت دراز کشیدهام و ناگهان روانپزشکی وارد اتاق میشود. چهرهاش شبیه به اوست؛...
روی تخت بیمارستان روانی دراز کشیدهام. دوباره صفحات زندگیام را مرور میکنم تا بلکه ریشهی این بلاها را بیابم. خط به خط را میخوانم تا بفهمم چرا بارِ درد بر گلویم نشسته است. روی تخت دراز کشیدهام و ناگهان روانپزشکی وارد اتاق میشود. چهرهاش شبیه به اوست؛ آنقدر شبیه که گویا خود را در آیینه تماشا میکنم. از سر خستگی حتی نمیخواهم بدانم این شباهت تصادفی است یا خیر،...
همۀ آدمها قصههای خودشان را دارند. قصهها و تجربیاتی برآمده از آنچه که دیدهاند و آنگونه که درک کردهاند. حرفنگاری شراکت است در تصاویر و ادراکات آدمهایی که در جایی خاص از زندگی ایستادهاند که ارتباط روشنی با موضوع اصلی دارد.
گاهی یک اتفاق، سالها بعد خودش را در جایی نشان میدهد که انتظارش را نداریم. ممکن است وسط شستن ظرفها باشیم، در مسیر برگشت به خانه قدم بزنیم یا مشغول کاری کاملاً معمولی باشیم و ناگهان چیزی درون ما تکان بخورد. یک بو، یک صدا، یک تصویر یا حتی جملهای که کسی...
گاهی یک اتفاق، سالها بعد خودش را در جایی نشان میدهد که انتظارش را نداریم. ممکن است وسط شستن ظرفها باشیم، در مسیر برگشت به خانه قدم بزنیم یا مشغول کاری کاملاً معمولی باشیم و ناگهان چیزی درون ما تکان بخورد. یک بو، یک صدا، یک تصویر یا حتی جملهای که کسی میگوید، کافی است تا آدم برای چند لحظه دوباره کنار چیزی بایستد که فکر میکرد مدتهاست از آن عبور کرده است. من...
تجربیات دیگران، بهخصوص که در فضا و زمان دیگری روزگار بگذرانند؛ همواره بسیار متفاوت و شایان است. دیگرنگاری، برگردان فارسی تجربیاتیست که در موضوع اصلی بیان شده اما به زبانی دیگر و قابل لمس کردن زاویهای دیریاب از موضوع اصلی برای مخاطب.
اندیشهی آلبر پیت دربارهی شیوهای است که انسانها پس از مرگ یکی از عزیزانشان، نبود او را تجربه میکنند. برخلاف حیوانات که به نظر میرسد با از بین رفتن تدریجی نشانههای فیزیکی، مردگان خود را رها میکنند، انسان همچنان با غیاب کسی که از دست داده روبهروست؛...
اندیشهی آلبر پیت دربارهی شیوهای است که انسانها پس از مرگ یکی از عزیزانشان، نبود او را تجربه میکنند. برخلاف حیوانات که به نظر میرسد با از بین رفتن تدریجی نشانههای فیزیکی، مردگان خود را رها میکنند، انسان همچنان با غیاب کسی که از دست داده روبهروست؛ غیابی که در حافظه، احساسات و تجربهی روزمرهی او به زندگی خود ادامه میدهد. بنابراین، مرگ فقط پایان یک زندگی نیست،...
تاریکی فقدان نور است!. نور معنا میدهد به اشکال بیمنظور و بیمعنی گمشده در ازدحامها تصاویر و اشکال پیرامونی ما. نورنگاری، روایتیست از تاباندن نور و منظور به قابهایی برگزیده از سوژه هر شماره و گزارشی مبتنیبر تصویر از تجربه یا فقدانی مرتبط با موضوع محوری.
تا مدتی عکسهایمان را نگه داشته بودم و مدام نگاهشان میکردم. هنگامی که دیگر مطمئن شدم دوباره با همدیگر نخواهیم بود، اولین کاری که کردم پاک کردن عکسهایمان بود. میدانستم ممکن است پشیمان شوم، اما این را هم میدانستم تا هنگامی که این عکسها باشند، من به این...
تا مدتی عکسهایمان را نگه داشته بودم و مدام نگاهشان میکردم. هنگامی که دیگر مطمئن شدم دوباره با همدیگر نخواهیم بود، اولین کاری که کردم پاک کردن عکسهایمان بود. میدانستم ممکن است پشیمان شوم، اما این را هم میدانستم تا هنگامی که این عکسها باشند، من به این خاطرات بازخواهم گشت و خبری از فراموشی نخواهد بود. حال چند سال گذشته است. از پاک کردنشان پشیمان نیستم اما پاک...
گشتن در بین روزآمدهای مربوط و نامربوط به محور موضوعیست؛ برگزیدن نکتهای دارای محل تأمل و تشریح تأثیرات آن بر مسیر زندگی و جهانبینی ما. روزنگاری، حیات خلوت موضوعاتیست که نه میتوان نادیده گرفت؛ نه در قالب موضوع اصلی میگنجد.
گاهی تصور میکنم آسیب و ناراحتی اصلی نسل ما، آنگونه که بارها دربارهٔ بشر امروزی گفته شده، ناشی از بحران و یا فقدان معنا نیست. شاید ما، اساساً پیش از آنکه معنا را از دست بدهیم، فرصت تجربه را از دست داده باشیم. هر نسل از دانشجویان، گذشته از درسها،...
گاهی تصور میکنم آسیب و ناراحتی اصلی نسل ما، آنگونه که بارها دربارهٔ بشر امروزی گفته شده، ناشی از بحران و یا فقدان معنا نیست. شاید ما، اساساً پیش از آنکه معنا را از دست بدهیم، فرصت تجربه را از دست داده باشیم. هر نسل از دانشجویان، گذشته از درسها، جزوهها، کتابها و مدرکهایش، با مجموعهای از تجربههای مشترک تعریف شده و شکل میگیرد؛ دوستیهایی که در راهروهای...
به دور از عقل است که آدمِ عاقلی چون من، سنگِ خاطراتِ از یادرفته را به سینه بزند و در تلاش باشد که آنها را از ورطهی فراموشی برهاند؛ مگر اینکه به قدرِ یک الماسِ آبدیده بیارزند. اگرچه ذهنِ عقیمی که بالاجبار با آن کنار آمدهام، در کمالِ بیبرگوباری دوست دارد...
به دور از عقل است که آدمِ عاقلی چون من، سنگِ خاطراتِ از یادرفته را به سینه بزند و در تلاش باشد که آنها را از ورطهی فراموشی برهاند؛ مگر اینکه به قدرِ یک الماسِ آبدیده بیارزند. اگرچه ذهنِ عقیمی که بالاجبار با آن کنار آمدهام، در کمالِ بیبرگوباری دوست دارد درهمتافتگیِ خاطراتِ گذشته و آرزوهایِ آینده را منکر شود، فراموشی سازوکاری موذیگر و همهتنحریفی دارد که برایِ...













































































